عشق
پرستوهای عشق
تعريف خشم : خشم عبارتست از یک واکنش بسیار نیرومند-هیجانی در موقعیت های مختلف معمولا خشم به وسيله مجموعه اي از واكنش هاي بدني واز جمله حالت هاي چهره و اعمالي كه مركز كنترل آن بر سيستم عصبي است مشخص مي گردد(ساعتچي 1374) 0 خشسم يك هيجان است و پرخاشگري ابراز آن محسوب مي شود 0 پرخاشگري رفتاري است كه هدف آن صدمه زدن به خود و يا ديگري باشد (كريمي 1372)0 انچه در اين تعريف حائز اهميت است نيت رفتار كننده است يعني يك رفتار آسيب زا در صورتي پرخاشگري محسوب مي شود كه از روي قصد و عمد به منظور صدمه زدن به ديگري را به خود انجام گرفته باشد 0 فردي ممكن است خشمگين باشد و خشم خود را به (جاي روشن پرخاشگري ) به طرق ديگر نشان دهد كه شايد بسياري از اين روش ها صلح جويانه و آرام يا حتي سودمند باشد 0 خشم علت مسله نيست بلكه نشانه اي از يك مسله است (گلد هور1372) خشم واكنشي غريزي در برابر تهديد و نوميدي از رسيدن به اهداف و آرزوها اگر جلوي ابراز آن گرفته شود به درون بر مي گردد و به صورت افسردگي و نگراني در مي آيد 0 تفاوت خشم با ابراز وجود نيز مي تواند در اين باشد كه : خشم بيشتر يك هيجان مخرب است و بيشتر در مورد جنبه هاي منفي بيان مي گردد0 اما ابراز وجود در اكثر موارد مثبت است مگر در مواردي كه به صورت دروغ گوئي و خود نمائي جلوه گري مي كند 0 كنترل خشم بسيار مشكل است اما كنترل جلوه هاي منفي ابراز وجود راحت تر مي باشد 0 دراين نوشته با چهره پر فروغش و شخصيت استثنايى اش آشنا خواهيم شد. اما...به صورت خلاصه اينكه : سلمان ، جوياى حق و طالب يقينى از ايران بود. پس از فراز و نشيب هاى گوناگون در زندگى حقجويانه اش و پيمودن راههايى طولانى و سفرهايى پر ماجرا، بالاءخره به حق رسيد و خدا را شناخت و مزد آنهمه تلاش را براى رسيدن به راه درست و مكتب الهى ، دراسلام يافت . آنكه در راه طلب خسته نگردد هرگز پاى پر آبله و باديه پيماى من است 
در شب ترديد من برگه نگاه،ميروي با موج خاموشي كجا؟ريشه ام از هشياري خورده آب،من كجا خاك فراموشي كجا
گرچه ياران فارغند از حال ما ، از من ايشان را هزاران ياد باد
اي غايب از نظرم به خدا ميسپارمت ، جانم بسوختي و به دل دوست ميدارمت
يارب مگيرش ارچه دل چون كبوترم ، افكند و كشت و عزت صيد حرم نكرد
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است ، گو خون جگر ريز كه معشوق نباشد
هنگام وداع تو زبس گريه كه كردم ، دور از رخ تو مرا نور نماندست
دل خرابي ميكند دلدار را آگه كنيد ، زينهار اي دوستان جان من و جان شما
سوز دل بين كه زبس آتش اشكم ، دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
نميدوني چقدر كمه فرصت پروانه شدن شعله زدن به رسم شب لذت ديوونه شدن من اون قلندر شبم شعله نميسوزه تنم قربوني وصال تو پوست نجيب بدنم
من همان دم كه وضو ساختم از چشمه ي عشق چار تكبير زدم يكسره بر هرچه كه هست
اسم زيباي تو را خال زدم در بدنم تا كه محفوظ بماند نام تو در كفنم
عشق يعني سر سجود دل سجود ذكر يارب از ته و عمق وجود
از هجر روزم قير شد دل چون كمان بدتير شد از زندگاني سير شد يعقوب مسكين پير شد اي يوسف برنا بيا
بقیه در ادامه مطلب زیاد بود آخه
ادامه مطلب

