عشق
پرستوهای عشق
شهرم شهر غم شد از دوری چشم تو دلم دلی تنها شد از دوری قلب تو تنها و بی کس شدم از سکوت نگاهت سرشار از غم شدم از دوری شوق تو دلتنگ و تنها شدم از لبخند سرد تو بیمار و مجنون شدم از غم هجران تو زورقی شکسته ام از غم بی همدمی مرده ام از نگاهت از چشم بی گناهت مثل خورشید می میرم برای نگاهت یه روز عکس تو را خواهم کشید طعم خوش با تو بودن را خواهم چشید یه روز به خاطرت می میرم اما یه روز با عشق تو نفس خواهم کشید یه روز با هم دیگه راضی می شیم راضی به نواختن یه ساز می شیم اما حیف روز اول سازم شکست تمام تار و پودش از هم گسست فهمیدم ساز تو با من جور نبود به همین دلیل قلبم ازت گذشت کشت ما را غم بی همنفسی تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند قدر آیینه بدانیم چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست



